تبليغاتX
نانیان - Nanian






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


نانیان - Nanian

و عشق آن کلمه ای که هرگز نتوانستم آن را معنی کنم...

آسمون به ماه ميگه: عشق چيه؟

ماه ميگه: بودن در آغوش تو...

ماه ميگه تو بگو عشق يعني چي؟!

آسمون ميگه: انتظار ديدن تو...

+نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت18:56توسط نانیان | |

ديوانه بمانيد اما مانند عاقلان رفتار كنيد، خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد...

+نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت18:28توسط نانیان | |

آري

دوباره برگشتم، نمي دانم چرا ولي آمدم. هنوز هم در فكرم كه چه شد برگشتم...

صدايت مي كنم ولي اينبار نه به نانيان، اين دفعه صدايت مي كنم نايس...

با راهي ديگر مسيرمان را ادامه مي دهيم...

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت19:49توسط نانیان | |

بارها خواستم رازي را که مدتهاست در قلبم نگه داشته ام فاش کنم خواستم بگويم که دوستت دارم اما نتوانستم. هرگاه در کنارم بودي آرزو مي کردم اين راز را در چشمانم بخواني افسوس كه نگاه نمي كردي نميكردي از کنارم ميگذشتي، تا آنکه ديروز قلم بدست گرفتم و خواستم برايت بنويسم که از اين همه بي مهريهايت متنفرم اما وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم با تعجب مشاهده کردم که نوشته ام

خیلی دوستت دارم...!!!

+نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت19:36توسط نانیان | |

دلم براي دلم مي سوخت كه در آنچه را كه خواست نه ديد و نه به آن رسيد

و در حسرتش ماند و در تنها ترين ديوار ها كز كرد و مرد

دل بي گناه من همه چيز را به تو داد ولي تو ..... نه اينكه آنچه

كه مي خواست ندادي و آنچه را كه در آرزوي آن بود هم از او

گرفتي و او را تنهاي تنها گذاشتي.....!!!

مگر دل كوچك من از تو چه در خواستي داشت ؟

غير از اينكه بخواني در آن چه مي گذرد

ولي هر بار كه برايت خواند گوشهايت را گرفتي و صداي آن را بريدي

دلم از گذر بيهوده ات از كنارش پژمرد ولي تو باز هم اعتنايي نكردي

او چه مي خواست غير از پر سش كوتاهي از تو كه خواستار چه هستي

هر چه دلم سعي كرد كه آرزويش را به تو بشناساند

ولي تو آنها را پاره كردي و كنار زدي

در عين بودن آرزوهايم تنها كلامت مجازي خواندن آنها بود

نه من شكستم و نه تو

اين دل من بود كه شكست

در اين لحظه هم آرزوي دستهاي تو را دارد تا دوباره بسازي اش و به آن گوش فرا دهي...

+نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت19:28توسط نانیان | |

دستم بوي گل مي‌داد!

مرا به جرم گل چيدن گرفتند... ولي حتي يك نفر هم فكر نكرد شايد من گلي كاشته باشم...

+نوشته شده در جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت20:12توسط نانیان | |

نانیان!

يك ماه و چهار روز از دوري تو دارم عذاب مي‌كشم هر چند كه تقصير خودم بود ولي همش به خاطر تو...

+نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت20:17توسط نانیان | |

عشق! آیا تنها، کلمه ای است که در دهانت می جوی؟! یا شمشیری است آخته که قلب زود رنج و افکار شادمانه ات را تکه تکه می کند؟

آیا همه آن چیزی است که پیش از باختن داری یا همه آن چیزی که تقدیم می کنی وقتی که انتخاب دیگری نداری؟

عشق! آیا تو تنها، اشکی هستی که بر گونه های رنگ پریده جاری است و یا همان گل زیبایی که ارتعاش انگشتان عاشق آن را می چیند؟

عشق! تو تنها یک نردبامی که پر شکوه و بلند است. عاشقان از دود تو بالا می روند و آه کشان از روی حقیقت می جهند.

عشق آیا تو تنها شانه ای هستی که زندگی بر آن می گرید؟ آن تند بادی که همه آمده ها و رفته ها را با خود می برد؟

عشق، عاشقان بی ترانه تو هیچ اند، اما همچون کودکی که جنین مادر را از یاد می برد تو را از یاد می برند! تو از گذشته ای و سرانجام نفرین شده...

عشق، عشق، ای عشق

تو اسرار آمیزی برای من، آمده ای اینجا که غم را آزاد کنی؟

عشق تو اسرار آمیزی برای من، تو اسرار آمیزی برای من...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت21:45توسط نانیان | |

تو عاشق عشق بودی نه من و نه سایه ام و نه حتی حرف هایی که می گفتی دوست داری و عشق که می پنداشتم....

نه!

تنها عشق معشوقه تو بود و من...

پس وفاداری تنها یک کلمه است و با چشمانی اشک بار خیره شدن

ژستی است شاعرانه بر چه چیز بگریم؟

بر تو؟ چشمان از دست رفته ام؟ و یا بر عشقت ترحم کنم؟

سوال های لعنتی بی انتخاب...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت21:35توسط نانیان | |

نانیان!

هر وقت باد می وزد این احساس به من دست می دهد که تو آه کشیدی...


+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت21:27توسط نانیان | |

کلماتی هست که نمی توان گفت

فریادهایی هست که نمی توان شنید

سایه هایی هست که نمی توان دید

چیزهایی هست که نیست

چیزهایی که چشم و گوش و زبان را با آن کاری نیست

و باید مهرشان ما را در بر گیرد...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت21:25توسط نانیان | |

هنوز عاشق...
 
حالا هر شب صداي ضربان قلبم را مي‌شنوم كه نام تو را هجي ميكند و نفس مي‌كشم در تمام خاطراتي كه تو در آنها دميده‌اي دستاني كه بوسيده‌اي چيزهاي احمقانه اي كه به آنها فكر كرده ايم... دور؛ خيلي دور مانند داستاني كه مادر بزرگي براي نوه هايش بازگو مي كند. داستان يك زخم عميق.
هر شب سعي مي كنم حقيقت را لمس كنم – نام شش حرفي ات را – بي آنكه آن را تكه تكه يا ناقص كنم. درست يا غلط. آيا هرگز مرا به خاطر گناهي كه مرتكب نشدم خواهي بخشيد؟ و مرا نفرين خواهي كرد با طلسمي كه به كار نبسته‌اي؟
نه؛ ديگر نمي‌خواهم دردم را تصور كنم و اشك هايي را كه غرقم مي كنند فقط آرزو مي كنم كس ديگري بودم.
چه خوشبخت است باد كه مي‌تواند موهایت را نوازش کند.
                                                                                    هرجا و هر وقت...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت21:18توسط نانیان | |

وقتی انسانی دروغ میگوید جزئی از جهان را میکشد.

اینها مرگهایی رنگ باخته هستند که آدمی به غلط زندگی مینامدش...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت21:15توسط نانیان | |