|
آسمون به ماه ميگه: عشق چيه؟ ماه ميگه: بودن در آغوش تو... ماه ميگه تو بگو عشق يعني چي؟! آسمون ميگه: انتظار ديدن تو...
ديوانه بمانيد اما مانند عاقلان رفتار كنيد، خطر متفاوت بودن را بپذيريد اما بياموزيد كه بدون جلب توجه متفاوت باشيد...
آري دوباره برگشتم، نمي دانم چرا ولي آمدم. هنوز هم در فكرم كه چه شد برگشتم... صدايت مي كنم ولي اينبار نه به نانيان، اين دفعه صدايت مي كنم نايس... با راهي ديگر مسيرمان را ادامه مي دهيم...
بارها خواستم رازي را که مدتهاست در قلبم نگه داشته ام فاش کنم خواستم بگويم که دوستت دارم اما نتوانستم. هرگاه در کنارم بودي آرزو مي کردم اين راز را در چشمانم بخواني افسوس كه نگاه نمي كردي نميكردي از کنارم ميگذشتي، تا آنکه ديروز قلم بدست گرفتم و خواستم برايت بنويسم که از اين همه بي مهريهايت متنفرم اما وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم با تعجب مشاهده کردم که نوشته ام خیلی دوستت دارم...!!!
دلم براي دلم مي سوخت كه در آنچه را كه خواست نه ديد و نه به آن رسيد
و در حسرتش ماند و در تنها ترين ديوار ها كز كرد و مرد دل بي گناه من همه چيز را به تو داد ولي تو ..... نه اينكه آنچه كه مي خواست ندادي و آنچه را كه در آرزوي آن بود هم از او گرفتي و او را تنهاي تنها گذاشتي.....!!! مگر دل كوچك من از تو چه در خواستي داشت ؟ غير از اينكه بخواني در آن چه مي گذرد ولي هر بار كه برايت خواند گوشهايت را گرفتي و صداي آن را بريدي دلم از گذر بيهوده ات از كنارش پژمرد ولي تو باز هم اعتنايي نكردي او چه مي خواست غير از پر سش كوتاهي از تو كه خواستار چه هستي هر چه دلم سعي كرد كه آرزويش را به تو بشناساند ولي تو آنها را پاره كردي و كنار زدي در عين بودن آرزوهايم تنها كلامت مجازي خواندن آنها بود نه من شكستم و نه تو اين دل من بود كه شكست در اين لحظه هم آرزوي دستهاي تو را دارد تا دوباره بسازي اش و به آن گوش فرا دهي...
دستم بوي گل ميداد! مرا به جرم گل چيدن گرفتند... ولي حتي يك نفر هم فكر نكرد شايد من گلي كاشته باشم...
نانیان!
يك ماه و چهار روز از دوري تو دارم عذاب ميكشم هر چند كه تقصير خودم بود ولي همش به خاطر تو...
عشق! آیا تنها، کلمه ای است که در دهانت می جوی؟! یا شمشیری است آخته که قلب زود رنج و افکار شادمانه ات را تکه تکه می کند؟ آیا همه آن چیزی است که پیش از باختن داری یا همه آن چیزی که تقدیم می کنی وقتی که انتخاب دیگری نداری؟ عشق! آیا تو تنها، اشکی هستی که بر گونه های رنگ پریده جاری است و یا همان گل زیبایی که ارتعاش انگشتان عاشق آن را می چیند؟ عشق! تو تنها یک نردبامی که پر شکوه و بلند است. عاشقان از دود تو بالا می روند و آه کشان از روی حقیقت می جهند. عشق آیا تو تنها شانه ای هستی که زندگی بر آن می گرید؟ آن تند بادی که همه آمده ها و رفته ها را با خود می برد؟ عشق، عاشقان بی ترانه تو هیچ اند، اما همچون کودکی که جنین مادر را از یاد می برد تو را از یاد می برند! تو از گذشته ای و سرانجام نفرین شده... عشق، عشق، ای عشق تو اسرار آمیزی برای من، آمده ای اینجا که غم را آزاد کنی؟ عشق تو اسرار آمیزی برای من، تو اسرار آمیزی برای من...
تو عاشق عشق بودی نه من و نه سایه ام و نه حتی حرف هایی که می گفتی دوست داری و عشق که می پنداشتم.... نه! تنها عشق معشوقه تو بود و من... پس وفاداری تنها یک کلمه است و با چشمانی اشک بار خیره شدن ژستی است شاعرانه بر چه چیز بگریم؟ بر تو؟ چشمان از دست رفته ام؟ و یا بر عشقت ترحم کنم؟ سوال های لعنتی بی انتخاب...
نانیان! هر وقت باد می وزد این احساس به من دست می دهد که تو آه کشیدی...
کلماتی هست که نمی توان گفت فریادهایی هست که نمی توان شنید سایه هایی هست که نمی توان دید چیزهایی هست که نیست چیزهایی که چشم و گوش و زبان را با آن کاری نیست و باید مهرشان ما را در بر گیرد...
|
About
آذر 1386 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
سایت مخابرات استان تهران |